یه جور بهم گره خوردم که نمیفهمم اصلا سر و ته حالم کجاست
هی پرش فکری دارم بشدت
نمیدونم دارم به چی فکر میکنم
فقط میدونم که خلاصی میخوام از این وضعیت
اینکه امتحان فردا و علی الخصوص شیمی رو خوب بدم ذهنمو درگیر کرده
و بعدش...کنکور...اینکه بتونم همه درس ها رو توی محدوده درصد مورد نظرم بزنم...امیدوارم واقعا بشه
ان شاالله میشه...
قلبم این روزا زیادی بی قراری میکنه
سعی میکنم ارومش کنم اما اروم نمیشه
همش یجوریه که گاهی وقتا میترسم ایست قلبی کنم
سکته کنم
همش میگم خدایا من هنوز زندگی نکردما؛ زندگیو ازم نگیر..:)
پدر و مادرم نذر کرده بودن که اگه یه کاری انجام شد ؛ یه کیسه قند بخرن ببرن بدن به موکب بین راهی شهر مون
همونجا که زائر ها میان از اونجا رد میشن
من از این نذرشون خبر نداشتم
چند شب پیش خواب دیدم وایستادم یه گوشه یهو یه آقایی اومد بهم یه سینی کیک یزدی داد گفت اینارو ببر بده به اون موکب بذار زائرا ازش بخورم
منم بردم
نگو این به معنای قبول شدن نذر خونوادم بوده:)
دیشب اون کیسه قند رو خریدیم و بردیم موکب
وقتی چشمم خورد به زائرایی که با کوله پشتی وایستاده بودن اونجا زدم زیر گریه
امام حسین؛, میدونی جا موندن بد دردیه... میدونی!:)
هعی...نمیتونم ازت ناراحت باشم!:) دلم نمیاد...
قول بده اسرع وقت منو بیاری کربلا پیش خودت!:)
هی
دیگه چی بگم؟
انشاالله که همه چی خوب پیش میره
«ل» رو اوکی کردم...خیلی تعریف ش رو کردن امیدوارم این بار نتیجه بده.