یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴ 16:46

🌸بسم الله الرحمن الرحیم🌸

اینجا گوشه ای دنج است! در میان هیاهوی دنیا.

🦋

اگر چرخ وجودِ من از این گردش فروماند،

بگرداند مرا آنکس که گردون را بگرداند...

-------------------------------------------------------------------

حیلت رها کن عاشقــا دیوانه شو دیوانه شو
و انـدر دل آتش درآ پــــروانـه شــو پروانــــــه شو
هــم خــویش را بیگـــانه کن هم خانه را ویرانه کن
و آنگه بیا با عاشقان هم خانـه شـو هم خانه شــو
رو سینــه را چـون سینه ها هفت آب شو از کینه ها
و آنگـــه شراب عشــق را پیمانـــه شــــو پیمانــه شـو
باید کـــه جملــه جــان شــوی تا لایق جانان شوی
گـــر ســوی مستــان میــروی مستانه شـــو مستانه شو…

دخترِ بهار:)🌸

یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴ 0:0

متوجه شدم یکی از افرادی که وبلاگ من رو دنبال میکنه،با اسم و مشخصات من ممکنه برای وبلاگ های شما کامنت های بد و غیرمحترمانه بذاره...

پس بدانید و آگاه باشید!:)

من خیلی کم برای وبلاگ کسی کامنت میذارم...تقریبا هیچوقت هیچ کامنتی نمیذارم!

اگر هم سالی ماهی یک بار گذاشتم یعنی وبلاگ اون شخص خیلی برام جالب بوده و من رو تحت تاثیر قرار داده و الهام بخش بوده واسم

پس طبیعتا کامنت بد نمیذارم... اتفاقا اکثرا ذوق و شوق دار می نویسم و ذوق درونی م رو پیاده می کنم و نویسنده رو تشویق میکنم و از حس خوبی که بهم داده براش میگم

فقط هم برای وبلاگ هایی که نویسنده خانم دارن کامنت میذارم و غیرممکنه من برای وبلاگ یه اقا کامنتی ثبت کنم، مگر اینکه برای جواب کامنتشون باشه...اون هم اکثرا بی جواب میذارم اگر غیرمهم باشه.

پس اگر از طرف من کامنت بدی برای شما ثبت شده،بدونین کس دیگه ای به اسم من این کار رو کرده...:)

Tags :

#روزمرگی

دخترِ بهار:)🌸

پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵ 15:25

راستشو بخوام بگم هنوز باورم نشده که همین دو ماه بعد این دوره از زندگیم که سخت ترین و طاقت فرسا ترین دوره زندگیم بود تموم میشه و یه صبح جدید برام شروع میشه

یجوریم...انگار میدونم این موقعیت چقدر حس خوشحالی داره ولی قابلیت اون خوشحالی کردن رو اونجور که در شان این صبح هست ندارم...

یعنی میدونم چقدر باید خوشحال باشم،ولی نمیتونم باشم...ترسیدم...

اما از صمیم قلب اون نسیم خنکی که مربوط به اون دورانه رو از الان روی صورتم حس میکنم...

الحمدالله...

دیشب با اقای ماه یکم در مورد قوانین خونموون و بچه داری حرف زدیم...صحبت خیلی شیرینی بود برای من.. تهش هزار بار خدا رو شکر کردم:)

با دخترعموم -ز- درباره گل آرایی سالن صحبت کردیم و قرار بر این شد که استند رو از بیرون اجاره کنیم و توی خونه تزئینش کنیم و چند ساعت قبل مراسم ببریم بذاریمش توی سالن:)

از حال و احوالم بخوام بگم در کل خوبم...این شبا بیشتر پیش خونوادم میخوابم...شاید این ترسیدن از تنهایی خوابیدن یه ثوابی کرد و من رو کشوند دوباره پیش خانواده...

ذوق جدیدی واسه زندگی کردن دارم. دوست دارم توی خونه ی خودم باشم...و اونجا به معنی واقعی کلمه "زندگی" کنم!:)

این روزا یه حالت عجیبی دارم اونم اینه که وقتی میام به کارام رسیدگی کنم یهو حس سنگینی و خوابالودگی بهم دست میده حتی اگه شب رو 10 ساعت خوابیده باشم

دلم خیلی میخواد برای انجام کارام به اون اپلیکیشن هدف درسی وصل شم...خیلی خوبه لامصب:)

اما حیف که گوشیم پیشم نیست...نسخه لپتابشم نداره که بخوام اینجا نصبش کنم خب! ایش...

دلم چیدن خونه خودم و خرید اینترنتی میخواد شدیدا! هی آنباکس و چیدن آنباکس و چیدن آنباکس و چیدن:)

به شدت دلم میخواد اکسسوری بگیرم چون من حتی یدونه دستبند/گردنبند / گوشواره فانتزی هم ندارم

نمیدونم چند ماهه کلا گوشواره ننداختم!

//صبح یه تایم ریاضی خوندم...دوره خوبی بوده تا اینجا...امیدوارم بتونم ادامش بدم

//فردا جمعست....خوشبحالمه که نمیام سالن!:)

//بنر تبلیغاتی م گذاشته شده و تا الان 100 ممبر اومده...امیدوارم بشه 500 تا پنجشنبه هفته ی بعد:)

// برای سابیدن قند و گرفتن تور باید به -میم- بگم بیاد محضر...خواهر شیری منه و هزار سال هم که بگذره و نبینمش باز مثل بچگیام دوسش دارم:) خدایا ازم نگیرش...الهی آمین.

Tags :

#شرح حال

#روزمرگی

دخترِ بهار:)🌸

چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵ 16:51

امروز کارای جالب زیادی کردم...نگاهی که کل دفترچه ام انداختم .

البته قرار بود یه دفتر جدید بگیرم واسه نوشتنام چون دفتر قبلیه تموم شد ولی دیدم دو تا دفترچه و 2-3 تا دفتر شطرنجی مناسب دارم،پس تصمیم گرفتم تا هست از اونا استفاده کنم...

چند تا کاری که میخواستم یادم نرن و انجامشون بدم رو نوشتم. از جمله بنر تبلیغاتی ساختن برای شروع برند خودم...

چند روزی بود میخواستم بسازمش ولی به خاطر مریضی روحی و جسمی حالم چندان خوب نبود که بشینم بنویسمش...

برای همین یه چک لیست تهیه کردم...

بعضی کارای خاصی که میخوام حتما انجام بدم رو موکول کردم به بعد ترمیم معدل و کنکور، اون موقع انجام میدم

دیگه امسال چه قبول بشم چه نشم،مسیر جدیدی رو در زندگی اغاز خواهم کرد ان شاء الله...

یه چیزی رو صادقانه بخوام بگم، دوست ندارم تا وقتی که به هدفم نرسیدم اون رو جایی بازگو کنمش... حس خوبی بهم نمیده که جار بزنم بعد وقتی که بهش نرسیدم سرافکنده شم...

ترجیح میدم توی خفا پیش برم...برای همین ریزجزئیات خیلی از کار هام رو حتی اینجا ممکنه توضیح ندم...

وقتی بهشون رسیدم مو به مو توضیح خواهم داد...

1- کادو خریدن برای خواهرم

درسته که امسال امتحاناتشون مجازی بود و معلم ها هم ارفاق کردن،ولی بازم خوب بودن نمراتش رو باید تشویق و تحسین کنم تا پیشرفت کنه...

باید چیزی که خودم میخواستم و دریافت نکردم رو به خواهرم بدم

یعنی تشویق در قبال موفقیت...

یادمه زمانی که هم سن و هم پایه خواهرم بودم،توی مدرسه تیزهوشان در کمال افسردگی و در عین حال در کمال سختگیری معلم ها و حضوری بودن امتحانات،نمره هام مثل همینا بود و فقط ریاضی م 0.5 نمره از نمره فعلی خواهرم کمتر بود...

با این حال................بگذریم!

حالا من یه هدیه میخرم برای خواهرم که یادش بمونه یه خواهر بزرگتر داره که همیشه دوسش داره و همیشه کنارشه

الان سنش کمه،بعدا که بزرگ شد روزی درکم خواهد کرد و مطمئنم من رو بابت سختی هایی که کشیدم ولی تسلیم نشدم تشویق خواهد کرد:)

دیروز انقدر ذوق زده شده بود وقتی ازم خبر کادو رو شنیده بود که وسط روز بهم زنگ زد و گفت واقعا برام میگیری؟ گفتم اره که میگیرم!

دوست دارم من برای اون کسی باشم که هیچکس برای من نبود...

یکم برام سخته...نسبت به اعضای خانوادم زیاد نمیتونم محبتم رو بروز بدم و اکثر اوقات مشغول یه جنگ درونی بزرگ ام که اون کاری که با من کردن رو من با خواهرم نکنم...

اما خیلی بهتر شدم و حالا هم تمام سعی م رو دارم میکنم

هنوز نتونستم طولانی بغلش کنم!

از محبت کردن به خانواده هم میترسم...از محبت به پدر و مادر...

2-ساخت بنر تبلیغاتی برای برندم

میخوام فیلم هم براش بسازم ولی فعلا بنر رو ساختم و برای کسی که قراره تبلیغم کنه فرستادم...امیدوارم حداقل کمی عضو بگیرم

3-فعالیت توی کانال

انجام دادم

4-تکمیل برنامه درسی

انجامش دادم...فردا استارت شه و من دارم همه تلاشی که باید بکنم رو میکنم...عین امتحانات پارسال اینجا براتون میذارمش حتما

5-گرفتن یه لیست خرید ضروری جات

خریدن پایه دوربین،چیزیه که منو قانع کرد که همچین تیتری رو بنویسم... واقعا به یه پایه دوربین فیلمبرداری احتیاج دارم که کارم راحت شه...

6-اوکی کردن باشگاه

با توجه به سلامتی م و توصیه ای که دکتر کرد،یه سر به باشگاه های نزدیک پانسیون میزنم تا ببینم کدوم رشته ایروبیک دارن.

7-کارهایی که میخوام تا 30 سالگی انجام بدم...

نصفش رو خودم فکر کردم و نصف دیگش رو از هوش مصنوعی خواستم با توجه به وایبی که من بهش میدم و ارمان هایی که دارم برام ترسیم کنه...نتایج جالبی داشت!:)

8-تعیین اهداف ماهانه و هفتگی

من واقعا واقعا واقعا و به معنی واقعی کلمه عاشق برنامه ریزی و عمل کردن بهشم...عاشق نظم و انضباط و مرتب بودن...واقعا محشره!

اینکه یه هدفی رو مشخص کنم و براش تلاش کنم و جلوش تیک بزنم...وای خدای من! محشره!

اهداف تیر ماه م رو هفته به هفته مشخص کردم و یه هدف کلی ماهیانه هم نوشتم براش،حالا نوبت عمل کردنه که من عاشق این قسمتشم!

9-تصمیم گیری درباره رمان ها و نوشته ها...

بین دو تا راه مونده بودم که با توجه به عقل و منطق و شرع ، راه اول رو انتخاب کردم... و همون رو ادامه خواهم داد

// امروز نشستم جای دوستم -نون- و اون نشسته جای من... توی جایی که من مینشستم دوربین مداربسته دید نداشت ولی اینجا کاملا دید داره...اما خب صفحه مشخصه و همین که مسئول میبینه تو اینستا نیستم برام کافیه!

//مسئول در کمال تعجب امروز رو باهام خوش اخلاقی میکنه...درسته برگام ریخته ولی منم احترامشو نگه میدارم

سختمه بی احترامی،احترام بذارم و سنگین رفتار کنم راحتترم...

Tags :

#شرح حال

#روزمرگی

دخترِ بهار:)🌸

سه شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵ 17:6

من اصلا ادم دعوایی ای نیستم...یعنی اصلا...حتی وقتایی که پای حقم در میون باشه هم سکوت میکنم...

حتی وقتایی که طرف بهم توهین کرده باشه و من یه جواب در خور و در شان داشته باشم هم سکوت میکنم...

اما یه بار...دوبار...سه بار...نه ده بار!

قضیه اینه که توی پانسیون ما هیچ عدالتی در کار نیست. یکی از دختر ها که از دریده ترین و بی شعور ترین آدماییه که توی کل عمرم دیدم؛

نمی دونم چیکار کرده که مسئول پانسیون هرررررررررررکاری هم که انجام بده باز پشت اون دختره -س- وایمیسته

متنفرم از آدم منفعلی مثل مسئول پانسیون

اخلاقش اینجوریه که هرکی بیشتر بهش زور بگه و بی حیا تر باشه، به حرف همون گوش میده

کافیه بهش احترام بذاری تا خوردت کنه و بهت بی احترامی کنه

قضیه از این قراره که این دختر چندباری پشت سر من حرف زده بود ولی من به چپم گرفته بودم...گفته بودم به جهنم،در شانم نیست جواب همچین خر بی صاحابی رو بخوام بدم!

یه روز دوستم اومد و بهم گفت - میشه چادرتو بدی یبار سر کنم ببینم چجوری میشه؟ تا حالا چادر سر نکردم-

منم با خوشرویی گفتم اره...بیا...

رفت جلوی اینه سعی کرد سر کنه ولی نتونست...

اومد کمکش کردم و بالاخره سر کرد

ولی دیدم ناراحته...پرسیدم چیشده عزیزم چرا گرفته شدی یهو؟

گفت -ث- بهم گفت این چادرو سرت کردی بپا یهو تو خیابون صیغت نکنن!!!!!

این خیلی به من برخورد...خیلی...چون من تنها مذهبی اینجام و اون چادر هم مال منه و من هم با اقای ماه توی فاصله بین بله برون تا عقدمون،صیغه محرمیت خوندیم...

هیچی نگفتم...

صبر کردم فرداش شد مسئول رو صدا زدم گفتم یعنی چی این حرف...چرا رسیدگی نمیکنی...این حرف ناموسیه!

شروع کرد توجیه های الکی کردن و من مابین حرفهاش متوجه شدم خودش اونجا بوده!شنیده و هیچی نگفته...

خودم همونجا تا ته ماجرارو رفتم

ولی این تازه اولشه

چند روز بعد دوباره اومد به گوشم رسید که -س- گفته فلانی(اسم من) صیغس...اگه من بودم بهم میگفتن ****(اسم بدکاره ها)

من دیگه اینبار زدم به سیم اخر

رفتم ب روش اوردم و دختره مثل همیشه داد و بیداد الکی راه انداخت...منم دیدم صداشو بالا برد،از فرصت استفاده کردم و صدامو بالا بردم!

کل پانسیون بهم ریخت...بدنم از عصبانیت میلرزید و اون دختره هرچی از دهنش درمیومد به من میگفت...

گفت دروغ میگی...ثابت کن...

وقتی تک به تک اونایی که این حرفشو شنیده بودن پشت من دراومدن و شهادت دادن،خودشو زد به ننه من غریبم بازی و گریه و ادا که آی نفسم بالا نمیاد آی دارم سکته میکنم

حرف زد حرف زد حرف زد...کسی که تا دیروز میگفت به قران اعتقادی ندارم گفت دست رو قران میذارم که من نگفتم

منم میدونستم اداشه...قبلا خودشو لو داده بود...

از طرفی اونی ک اومد بهم گفت،میدونم که اصلا ادم دروغگویی نبود...

از طرفی..شاهد داشتم!

مسئول پانسیون چیکار کرد؟ پشت دختره دراومد! در کمال تعجب!

سر من داد زد خفه شو! ببر صداتو! محکم زد به میز!

منم شماره پدرمو گرفتم

پدر و مادرمو کشوندم اینجا...

بابام گفت گل میگیرم در دهن کسیو که به دختر من بگه خفه شو!

گفت یا شماره پدر و ادرس خونه اون دختره رو میدی...یا میرم و با مامور میام! میدونی که برا پانسیونت بد میشه مامور بیاد جلو درش!

هم مامانم هم بابام دمشون گرم حسابی پشتم دراومدن...

زنگ زدن به بابای دختره گفتن وسایل دخترتو یا میای جم میکنی یا میریزیم بیرون!

دختره خودشو زد به کولی بازی...مادرش اومد...مادرش از خودش بی حیا تر بود...خواهرش از جفتشون بی حیا تر...خوب فهمیدم این تربیت هار بودنو از کی گرفته!

مادرش که اومد ورق برگشت، دختره رو برگردوندن تو... به منم گفتن باید تعهد بدم

بشدت عصبی شدم...حرفشو شنیدم فحششم شنیدم تعهدشم من باید بدم؟!

من و دوستام مامانامونو کشوندیم اینجا...

مامان دوستم گفت تعهدو تو باید بدی که اعصاب بچه های مارو اینجا به هم میریزی!

دختره جلو خودمون گفت من اره این کلمه رو نسبت دادم... در حالی که داشت تا قبل اون میگفت دست میذارم رو قران که من نگفتم

گفت اره من هم بهش گفتم حیوون، هم گفتم ***(بدکاره)

بعد که بیرون رفت زد زیرش! گفت من هیچوقت قبول نکردم که همچین حرفیو زدم!شما توهم زدید!

مسئول هم گفت اونی که واکنش داده اشتباه کرده واکنش داده...

به معنی واقعی کلمه روانی شدم...درو کوبیدم و گفتم همتون برید به جهنم!

مسئول پانسیون جلوی اونا هم وایستاد! فقط و فقط پشت دختره رو میگرفت... دختره هم تا میدید هوا پسه خودشو میزد به در غش و ضعف...شروع کرد دوباره اشک تمساح ریختن...

انقدر عصبی بودم که با همه جونم فریاد زدم ببرررررر صداتوووووو...

پانسیون توی بهت فرو رفت چون من هیچوقت ادم عصبی ای نبودم

بدنم میلرزید

درو کوبیدم رو به مسئول داد زدم تو عرضه نگه داشتن اینجارو نداری...تو لیاقت احترام نداری... هرچی احترام گذاشتم خوردم کردی هرچی بهت بی احترامی کرد هواشو داشتی...

دیگه همه ذات مسئول رو شناختن

یه چیزی فهمیدم که خودم دلیل اینهمه حمایتشو فهمیدم...

اون دختره این حرف رو، به خود مسئول پانسیون زده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

برای همین بود که انکار میکرد...چون بد پاش گیر بود...

اومدم جمع کنم،مامان یکی از دوستام گفت بمونید تا چششون دراد...شما برید به رفتنتون میخندن و خیالشون راحت میشه...ما هم موقتا موندیم...

از دیروز تا حالا مسئول هی اذیتمون میکنه...صبح بهش سلام ندادم سنگین اومده براش...زارت! بره تا سلامشو اون دختره علیک بگه! همین که مراعات بزرگتر بودنشو کردم خودش خیلیه

انقدر فشار خورد که اومد گفت دیگه تو تایم های استراحت حق ندارید بگید بخندید...بعد خودش رفت با همون دختره نشست به هر و کر...

دارم سعی میکنم حرف بدی بهش نزنم!

//دکتر رفتم...فهمیدم کبد چرب گرید 1 دارم....

ازمایش خونم مشکلی نداشت...فقط ورزش لازمم...بشدت...

باشگاه رو هم دارم اوکی میکنم...ان شاء الله...

حرف اخر این که بزنید دهن همچین ادماییو صاف کنید،من روز رفتنم میخوام صاف کنم و برم.

Tags :

#شرح حال

#روزمرگی

دخترِ بهار:)🌸

یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵ 11:2

دارم از ازمایشگاه برمیگردم...

یه نوبه رو ناشتا دادم و نوبه بعد باید 2 ساعت بعد صبحونه باشه پس منتظرم ساعت بشه 12:15 تا برگردم و دوباره خون بدم

دیروز رفته بودم یه شهر دیگه دکتر و اون لیستی از ازمایش های بلند بالا برام نوشت که میشه گفت بابتش خون تو تنم نمونده دیگه...14 نمونه خون ازم گرفته شده:)

فردا نتایجش میاد...

وقت سونوگرافی هم دارم امروز... ممکنه مشکل از کبدم باشه... یا نه،همون همیشگی باشه... به هر حال هرچی که باشه درمانش میکنم

نمیذارم اینجوری بمونه...

دیروز بالاخره خانوادم با حرفای دکتر و اقای ماه،راضی شدن بذارن من زودتر از شهریور برم باشگاه

چون نزدیک 22 کیلو باید کم کنم و بشم 65 که اگه نکنم به نازایی تبدیل میشه...اینو خود دکتر گفت...

بحث اینه من ظاهرا اصلا چاق نیستم،یعنی از هرکی بپرسی میگه تهش 70 کیلو باشی

ولی عدد روی ترازو کرک و پر نمیذاره واسه ادم... ژن رو که دیگه نمیشه کاریش کرد خب، چهارشونه م دیگه!

طبق معمول درس م برای خانوادم مهمتر از سلامتی منه؛ولی خب اینبار ممکنه جدی جدی واسه ایندم یه مشکلی به وجود بیاره! پس هرجوری که شده میرم

توصیه ش این بود که حتما ایروبیک کار کنم

امروز میرم پرس و جو کنم ببینم توی نزدیکی های پانسیون چه باشگاهی هست که رشته ایروبیک هم کار بکنه

از بچه ها هم میپرسم

باشگاه رو از الان میرم ولی برای شهریور برنامه های دیگه ایی هم دارم ان شاء الله

دلم می خواد بهترین رو بسازم از خودم

// متوجه شدم که برای اونایی که ترمیم چندمشونه ، نمیتونن تک درس امتحان بدن و باید همرو بدن...این یعنی بدشانسی...چون من 4 تا درس رو قرار نبود کلا امتحان بدم ولی حالا مجبورم

پس نیاز به یه برنامه ریزی مجدد دارم که اگه خدا بخواد امروز انجام میدمش

// اربعینم رفت...درسته به حضرت رقیه و حضرت علی اصغر توسل کردم ولی خب وقتی قسمت نیست چه کنم؟ شاید امام حسین چیز بهتری برام در نظر گرفته:)

//دیروز توی مطب یه خانومه که دوباره ازمایش بارداری ش منفی دراومده بود با گریه از اتاق دکتر زد بیرون...دلم سوخت براش:) شوهرش بیچاره دم نمیزد...

خدایا به حق حضرت علی اصغر یه اولاد سالم و صالح بهشون بده،گناه دارن بخدا:)

//دلم برای -ع- هم میسوزه:) بنده خدا اونم بچه دار نمیشه...خداجونم نمیشه یه نگاه بهش بندازی و یه نینی بهش بدی؟:)

//دیروز تو مطب یکیو دیدم که کپی اقای ماه بود... مامانم نشونم دادش گفت وای چقدر شبیهه! گفتم اره... دلم غنج رفت از تصور بچه ای که قراره مال ما باشه:)

//هر کجا نوزاد میبینم از ذوق رو پام بند نمیشم...فکر کنم کم کمش روزی دوبار به اقای ماه میگم من بچه میخوام! ولی خدایی خب زوده.... عروسی نگرفتیم که....کم کمش 3 سال دیگه وقتشه....اونم تازه کم کمش!

Tags :

#روزمرگی

More دخترِ بهار:)🌸

سه شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵ 10:7

(این پست با 4 روز تاخیر منتشر شد)

امروز کلاس زبان داشتم واسه ترمیم نمره زبانم... دچار اضطراب اجتماعی شدم چون نمیتونستم به راحتی قدم بذارم به جایی که حس سال اول کنکور رو برام تداعی میکنه...

اخه کلاسم توی همون موسسه ای بود که وقتی دوازدهمی بودم توش مشاوره میرفتم

و خب...مطمئن بودم کادر اونجا منو خواهند شناخت:)

البته که حس بدی برام باقی نمونده از اون دفتر مشاوره... چون اون اوایل واقعا درصدام عالی بود و به نحو احسن میخوندم...

توی راه زنگ زدم به -ماه- و گفتم که میترسم...از اون حس میترسم!

ارومم کرد...یه جمله طلایی گفت که همون ارومم کرد و به اعماق وجودم نشست...گفت مکان ها همونن،ولی حالا تو یه ادم دیگه شدی!...

برای همین یه بسم الله گفتم و وارد شدم:)

خداروشکر خوب تونستم جوابشونو بدم...

از خودِ کلاسه هم اگه بخوام بگم که......معلم خوبه ولی سختگیره و ازم کار میخواد! بخاطر اضطرابم زیادی هول میشم...

عوض شدم. من واقعا قبلنا اینطوری نبودم...

بعد اومدم و به تراپیستم زنگ زدم،حس کردم بی حوصلست...و شاید عصبی

دوست ندارم که علت بعضی ترسها و تصمیماتم رو تنبلی میدونه

چون من ذاتا خیلی ادم عملگراییم:) عاشق برنامه ریختن و کار کردنم...از علافی و اتلاف وقت بیزارم واقعا!

وقتی تصمیمم در مورد زندگیو بهش گفتم عصبی شد! انتظارشو نداشتم... خب یعنی اونجوری که انتظارشو داشتم رفتار نکرد...

در مورد فارسی و دینی و سلامت و هویت گفت اصلا ترمیم ندم...

از اون طرف از دست عزیزترین ادم زندگیم ناراحت شدم...حس کردم براش تو مخی ام:)

خب...بهم پیام نداده...بعد اون ناراحتیم بهم پیام نداده...

واقعیتشو بخوای الان از همه چیز ترسیدم

قلبم اصلا یه لحظه اروم و قرار نداره به خدا

امروز برنامه امتحانات نهاییم رو میریزم...با احتساب شروع از 20 تیرماه...

که البته کاملا امیدوارم عقب بیوفته:) چون امام حسین به من قول کربلا داده!

من کربلا نرم...اقا رو نبینم...میمیرم به والله!:)

کربلا رفتن و اومدن به معنی واقعی یه جون دوبارست واسم:)

میتونم اون موقع راحت تر نفس بکشم! راحت تر زنده بمونم...واقعا راحت تر...نرم به خدا انقدر گریه میکنم که امام حسین دلش بسوزه برام:)

دفعه اولمم همینطوری تا لحظه اخر امیدم رو حفظ کردم...و شد:)

برگردیم سر برنامه

میخوام اون 4 درسی که ترمیم نمیدم رو یادداشت کنم و با احتساب حذف شدن اونا از برنامم،واسه بقیش برنامه ریزی کنم...

راستش یه اپلیکیشن پیدا کردم از وبلاگ یکی اینجا که تایم های مطالعه ش رو اونجا ثبت میکرد و با بقیه رقابت میکرد

خیلی حس خوبی بهم داد که وقتی کسی بهم فشار نمیاره درس بخونم...نمونش تابستون سال کنکورم که هیچکس بهم فشار نمیاورد و درصدام از 70 پایین نمیومد... و شروع سختگیری های بی مورد مساوی شد با کاهش درصد هام!:) هعی...

چه استعداد هایی که داشتم و دارم ولی خاک میخوره...بخاطر شرایط...

ولی من یه تولد جدید برای خودم خواب میبینم...شاید روزی...شاید هیچوقت.

علاوه بر برنامه ی فعلی، یه برنامه دیگه هم کنارش میریزم واسه وجود اربعین...:)

به قول شاعر:

ته رویای منه کربلا

علت اشکای منه کربلا

خونه ی اقای منه کربلا کربلا کربلا:)

Tags :

#شرح حال

#روزمرگی

دخترِ بهار:)🌸

چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ 9:11

میگن همین که دلت بخواد بری کربلا؛ برات ثواب زیارت مینویسن!

مشتی ما دلتنگیم ! ثواب میخوایم چیکار؟!:)

---

همچنان ته دلم امید دارم به اینکه کربلام جور میشه امسال... همچنان قلبم پر میکشه و چشام پر و خالی میشه...

امشب شب سوم محرمه...چه زود شد شب سوم! ادم قلبش وایمیسته...این قافله عمر عجب می گذرد!

میترسم زمان جلو بره و کربلام جور نشه:)

ولی خب...حداقل خیالم راحته که من هرکاری ازدستم برمیومد کردم...حداقل خیالم راحته من قولی که به امام حسین دادمو نشکستم:)

حداقل خیالم از بابت خوش قولی خودم راحته........

این روزای محرم ورد لبامه که

-خذ عمری واالرزقنی کربلا...و احرمنی دنیا یا والدی...لاکن تحرمنی کربلا...-

-عمرمو بگیر و کربلا روزی م کن...منو از دنیا محرومم کن ای پدر! ولی از کربلا محرومم نه:)-

رو این لمس کن و ببینش

---

امروز چند تا کار ریز و درشت دارم که باید انجام بدم...راستش همش دارم در مورد زندگی فکر میکنم و اگه ولم کنی یکی از همین شبا تصمیم قطعی خودم رو به خانوادم میگم

که بسه الکی پشت کنکور موندن...

که نمیخوام بخونم و کنکور بدم دیگه

میخوام برم سر خونه زندگی خودم

کمتر اذیتم کنید:)

---

امروز ساعت 4/5 جلسه دارم و امیدوارم کارت یا اویز رو بشه تحویل بگیرم. اخه بدون اونا مردم سخت به حرف گوش میدن:)

---

هر لحظه به شدت دلم میخواد تنقلات و غذا بخورم ولی به امید لاغری و خوش اندام شدن توی مراسمم،هیچکدومو نمیخورم

---

و اول و اخر هر حرفم همینه... الهم الرزقنی کربلاء:)

Tags :

#شرح حال

#روزمرگی

دخترِ بهار:)🌸

سه شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۵ 8:49

با برنامه جدید ترمیم معدل،و اجبار خانواده، دوباره کربلام رفت

اونم در حالی که من قرارم با امام حسین رو نشکستم و نه تنها چله رو به اتمام رسوندم بلکه 12 روز هم هست که دارم اضافه ادامه میدم:)

نمیدونم چی بگم

توی همین محرم اخرین تقلا هام رو میکنم

سلول به سلول روح و جسمم پژمرده و غمگینه...:)

به هر طرف سر میچرخونم فقط غم میبینم و غم...

ارتباط های شخصیم که یه جورایی شکرآب شده و من هرچی میدوعم نمیتونم درستش کنم و بهش برسم و خب... هرچی اصرار میکنم انگار بدتر میشه...

دستی دستی دارم به باد رفتن زندگیم رو تماشا میکنم

هر جور فکری به سرم میاد،اینکه نکنه کسی جامو گرفته...نکنه کسی غیر من به مزاق خوش اومده...

چقدر دست و پا بزنم؟

نمی دونم...

از طرفی مشکلاتم با مادرم مجددا شروع شده:)

پریشب که از سالن برگشتم خونه سر هیچی جو خونه بهم ریخت و من اومدم بالا و تنها خوابیدم

فرداش(یعنی دیروز) طی یه عمل تعجب اور پدرم گفت که نیاز نیست برم سالن و بمونم خونه و استراحت کنم...

منم نه نگفتم!

صبح تا ظهر مهدقران مشغول انجام دادن کارای حسینیه بودیم و اماده کردنش برای عزاداری...

شب هم که مصلی بودیم برای هیئت...واقعا حیف شد که امسال دیگه توی مکان قبلی ش برگزار نشد

امسال توی دو بخش نوکری اقا رو میکنم

تا نیمه ی مراسم کنار بچه هام چون بچه هارو دوست دارم و بهتر باهاشون ارتباط برقرار میکنم

و نیمه ی دیگه مراسم که روضه شروع شد میرم بخش پذیرایی و پخش چای و هرچیزی که پذیرایی اون شب باشه رو دست میگیرم...

کار های مراسم کم و بیش پیش میره . اما.......:) امان از اما ها.....

Tags :

#شرح حال

#روزمرگی

دخترِ بهار:)🌸

پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵ 8:50

تا ظهر توی پانسیونم و وقت ناهار بابام میاد دنبالم تا برم خونه و راه بیوفتیم سمت تبریز

یه لیست خرید و برنامه کلی برای عقد نوشتم که میرم پیش دخترعموم تا ببینم کجاشو باید کم و زیاد کنیم:)

اون فالگیری هم که محض تفریح بهش زنگ زدیم هم بعد وقت کنسل کردن های مداوم،گفته امروز صبح وقتش خالیه

اعتقاد ندارم...محض تفریح میگیرم

مدل کیک مجلسمون رو دیروز انتخاب کردم...امروز میفرستمش برای دخترعموم تا نظرشو بگه

شب قراره بمونیم همونجا...پس قراره ساک ببندم:) وای که قراره تا صبح بیدار بمونیم و بگیم و بخندیم!

مادر آقای ماه زنگ زده و گفته که لباس مجلسیم رو بهتره زودتر انتخاب کنم...

پس الان که دارم میرم تبریز،اگه فرصت شد برای مزون گردی هم میریم!

یه رنگ صورتی خیلی خیلی خیلی ملایم میخوام انتخاب کنم

چون دیزاین تالار هم سفید و صورتی کمرنگه

گودی گودی:)

گفتش که کیف و کفشم رو هم بخرم

و من در گنج خودم نمیپوستم:)

سکیزثگزنگحسزنگسشحیرگجسح0یز

پ.ن: پریشب خواب دیدم دستمو به ضریح اقا اباالفضل زدم...بعد تو دلم گفتم چرا هربار قسمت نمیشه امام حسینو زیارت کنم؟ یهو جور شد و به ضریح امام حسین هم دست زدم:)

اینا همشون میتونه برکت اون چله ترک گناه باشه

قطعا که هست

یه چیز خیلی جالب اینه که دقیقا چهلمین روز چله، تاریخ دقیق عقد ما بالاخره بعد یکسال مشخص شد

یا اینکه بعدش خیلی راحت یکی یه تالاری معرفی کرد و تخفیف داد

یا اینکه خیلی راحت یکی گفت کار وام ازدواج رو راه میندازه(با اینکه هنوز نمیدونم حق الناس حساب میشه یا نه)

خلاصه که خدایا شکرت:)

ان شاء الله خونه هم به همین سرعت جور میشه:)

پس من فعلا برم برای برنامه امروزم

Tags :

#روزمرگی

دخترِ بهار:)🌸
1 2 3 4 5 Next
About Me
« اُردیبِهِشتـْ »
اینجا؛
قرارگاه افکار من است.
و آنچه که طلب می کنم؛
آغوش گرم ماه
یک کنج دنج
یک چای داغ
و یک خیال آسوده است.
Archive
News
Authors
Tags
Other

موزیک پلیر

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم