من اصلا ادم دعوایی ای نیستم...یعنی اصلا...حتی وقتایی که پای حقم در میون باشه هم سکوت میکنم...
حتی وقتایی که طرف بهم توهین کرده باشه و من یه جواب در خور و در شان داشته باشم هم سکوت میکنم...
اما یه بار...دوبار...سه بار...نه ده بار!
قضیه اینه که توی پانسیون ما هیچ عدالتی در کار نیست. یکی از دختر ها که از دریده ترین و بی شعور ترین آدماییه که توی کل عمرم دیدم؛
نمی دونم چیکار کرده که مسئول پانسیون هرررررررررررکاری هم که انجام بده باز پشت اون دختره -س- وایمیسته
متنفرم از آدم منفعلی مثل مسئول پانسیون
اخلاقش اینجوریه که هرکی بیشتر بهش زور بگه و بی حیا تر باشه، به حرف همون گوش میده
کافیه بهش احترام بذاری تا خوردت کنه و بهت بی احترامی کنه
قضیه از این قراره که این دختر چندباری پشت سر من حرف زده بود ولی من به چپم گرفته بودم...گفته بودم به جهنم،در شانم نیست جواب همچین خر بی صاحابی رو بخوام بدم!
یه روز دوستم اومد و بهم گفت - میشه چادرتو بدی یبار سر کنم ببینم چجوری میشه؟ تا حالا چادر سر نکردم-
منم با خوشرویی گفتم اره...بیا...
رفت جلوی اینه سعی کرد سر کنه ولی نتونست...
اومد کمکش کردم و بالاخره سر کرد
ولی دیدم ناراحته...پرسیدم چیشده عزیزم چرا گرفته شدی یهو؟
گفت -ث- بهم گفت این چادرو سرت کردی بپا یهو تو خیابون صیغت نکنن!!!!!
این خیلی به من برخورد...خیلی...چون من تنها مذهبی اینجام و اون چادر هم مال منه و من هم با اقای ماه توی فاصله بین بله برون تا عقدمون،صیغه محرمیت خوندیم...
هیچی نگفتم...
صبر کردم فرداش شد مسئول رو صدا زدم گفتم یعنی چی این حرف...چرا رسیدگی نمیکنی...این حرف ناموسیه!
شروع کرد توجیه های الکی کردن و من مابین حرفهاش متوجه شدم خودش اونجا بوده!شنیده و هیچی نگفته...
خودم همونجا تا ته ماجرارو رفتم
ولی این تازه اولشه
چند روز بعد دوباره اومد به گوشم رسید که -س- گفته فلانی(اسم من) صیغس...اگه من بودم بهم میگفتن ****(اسم بدکاره ها)
من دیگه اینبار زدم به سیم اخر
رفتم ب روش اوردم و دختره مثل همیشه داد و بیداد الکی راه انداخت...منم دیدم صداشو بالا برد،از فرصت استفاده کردم و صدامو بالا بردم!
کل پانسیون بهم ریخت...بدنم از عصبانیت میلرزید و اون دختره هرچی از دهنش درمیومد به من میگفت...
گفت دروغ میگی...ثابت کن...
وقتی تک به تک اونایی که این حرفشو شنیده بودن پشت من دراومدن و شهادت دادن،خودشو زد به ننه من غریبم بازی و گریه و ادا که آی نفسم بالا نمیاد آی دارم سکته میکنم
حرف زد حرف زد حرف زد...کسی که تا دیروز میگفت به قران اعتقادی ندارم گفت دست رو قران میذارم که من نگفتم
منم میدونستم اداشه...قبلا خودشو لو داده بود...
از طرفی اونی ک اومد بهم گفت،میدونم که اصلا ادم دروغگویی نبود...
از طرفی..شاهد داشتم!
مسئول پانسیون چیکار کرد؟ پشت دختره دراومد! در کمال تعجب!
سر من داد زد خفه شو! ببر صداتو! محکم زد به میز!
منم شماره پدرمو گرفتم
پدر و مادرمو کشوندم اینجا...
بابام گفت گل میگیرم در دهن کسیو که به دختر من بگه خفه شو!
گفت یا شماره پدر و ادرس خونه اون دختره رو میدی...یا میرم و با مامور میام! میدونی که برا پانسیونت بد میشه مامور بیاد جلو درش!
هم مامانم هم بابام دمشون گرم حسابی پشتم دراومدن...
زنگ زدن به بابای دختره گفتن وسایل دخترتو یا میای جم میکنی یا میریزیم بیرون!
دختره خودشو زد به کولی بازی...مادرش اومد...مادرش از خودش بی حیا تر بود...خواهرش از جفتشون بی حیا تر...خوب فهمیدم این تربیت هار بودنو از کی گرفته!
مادرش که اومد ورق برگشت، دختره رو برگردوندن تو... به منم گفتن باید تعهد بدم
بشدت عصبی شدم...حرفشو شنیدم فحششم شنیدم تعهدشم من باید بدم؟!
من و دوستام مامانامونو کشوندیم اینجا...
مامان دوستم گفت تعهدو تو باید بدی که اعصاب بچه های مارو اینجا به هم میریزی!
دختره جلو خودمون گفت من اره این کلمه رو نسبت دادم... در حالی که داشت تا قبل اون میگفت دست میذارم رو قران که من نگفتم
گفت اره من هم بهش گفتم حیوون، هم گفتم ***(بدکاره)
بعد که بیرون رفت زد زیرش! گفت من هیچوقت قبول نکردم که همچین حرفیو زدم!شما توهم زدید!
مسئول هم گفت اونی که واکنش داده اشتباه کرده واکنش داده...
به معنی واقعی کلمه روانی شدم...درو کوبیدم و گفتم همتون برید به جهنم!
مسئول پانسیون جلوی اونا هم وایستاد! فقط و فقط پشت دختره رو میگرفت... دختره هم تا میدید هوا پسه خودشو میزد به در غش و ضعف...شروع کرد دوباره اشک تمساح ریختن...
انقدر عصبی بودم که با همه جونم فریاد زدم ببرررررر صداتوووووو...
پانسیون توی بهت فرو رفت چون من هیچوقت ادم عصبی ای نبودم
بدنم میلرزید
درو کوبیدم رو به مسئول داد زدم تو عرضه نگه داشتن اینجارو نداری...تو لیاقت احترام نداری... هرچی احترام گذاشتم خوردم کردی هرچی بهت بی احترامی کرد هواشو داشتی...
دیگه همه ذات مسئول رو شناختن
یه چیزی فهمیدم که خودم دلیل اینهمه حمایتشو فهمیدم...
اون دختره این حرف رو، به خود مسئول پانسیون زده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
برای همین بود که انکار میکرد...چون بد پاش گیر بود...
اومدم جمع کنم،مامان یکی از دوستام گفت بمونید تا چششون دراد...شما برید به رفتنتون میخندن و خیالشون راحت میشه...ما هم موقتا موندیم...
از دیروز تا حالا مسئول هی اذیتمون میکنه...صبح بهش سلام ندادم سنگین اومده براش...زارت! بره تا سلامشو اون دختره علیک بگه! همین که مراعات بزرگتر بودنشو کردم خودش خیلیه
انقدر فشار خورد که اومد گفت دیگه تو تایم های استراحت حق ندارید بگید بخندید...بعد خودش رفت با همون دختره نشست به هر و کر...
دارم سعی میکنم حرف بدی بهش نزنم!
//دکتر رفتم...فهمیدم کبد چرب گرید 1 دارم....
ازمایش خونم مشکلی نداشت...فقط ورزش لازمم...بشدت...
باشگاه رو هم دارم اوکی میکنم...ان شاء الله...
حرف اخر این که بزنید دهن همچین ادماییو صاف کنید،من روز رفتنم میخوام صاف کنم و برم.
Tags :