پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵ 8:50

تا ظهر توی پانسیونم و وقت ناهار بابام میاد دنبالم تا برم خونه و راه بیوفتیم سمت تبریز

یه لیست خرید و برنامه کلی برای عقد نوشتم که میرم پیش دخترعموم تا ببینم کجاشو باید کم و زیاد کنیم:)

اون فالگیری هم که محض تفریح بهش زنگ زدیم هم بعد وقت کنسل کردن های مداوم،گفته امروز صبح وقتش خالیه

اعتقاد ندارم...محض تفریح میگیرم

مدل کیک مجلسمون رو دیروز انتخاب کردم...امروز میفرستمش برای دخترعموم تا نظرشو بگه

شب قراره بمونیم همونجا...پس قراره ساک ببندم:) وای که قراره تا صبح بیدار بمونیم و بگیم و بخندیم!

مادر آقای ماه زنگ زده و گفته که لباس مجلسیم رو بهتره زودتر انتخاب کنم...

پس الان که دارم میرم تبریز،اگه فرصت شد برای مزون گردی هم میریم!

یه رنگ صورتی خیلی خیلی خیلی ملایم میخوام انتخاب کنم

چون دیزاین تالار هم سفید و صورتی کمرنگه

گودی گودی:)

گفتش که کیف و کفشم رو هم بخرم

و من در گنج خودم نمیپوستم:)

سکیزثگزنگحسزنگسشحیرگجسح0یز

پ.ن: پریشب خواب دیدم دستمو به ضریح اقا اباالفضل زدم...بعد تو دلم گفتم چرا هربار قسمت نمیشه امام حسینو زیارت کنم؟ یهو جور شد و به ضریح امام حسین هم دست زدم:)

اینا همشون میتونه برکت اون چله ترک گناه باشه

قطعا که هست

یه چیز خیلی جالب اینه که دقیقا چهلمین روز چله، تاریخ دقیق عقد ما بالاخره بعد یکسال مشخص شد

یا اینکه بعدش خیلی راحت یکی یه تالاری معرفی کرد و تخفیف داد

یا اینکه خیلی راحت یکی گفت کار وام ازدواج رو راه میندازه(با اینکه هنوز نمیدونم حق الناس حساب میشه یا نه)

خلاصه که خدایا شکرت:)

ان شاء الله خونه هم به همین سرعت جور میشه:)

پس من فعلا برم برای برنامه امروزم

Tags :

#روزمرگی

دخترِ بهار:)🌸
About Me
« اُردیبِهِشتـْ »
اینجا؛
قرارگاه افکار من است.
و آنچه که طلب می کنم؛
آغوش گرم ماه
یک کنج دنج
یک چای داغ
و یک خیال آسوده است.
Archive
News
Authors
Other

موزیک پلیر

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم