سه شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵ 10:7

(این پست با 4 روز تاخیر منتشر شد)

امروز کلاس زبان داشتم واسه ترمیم نمره زبانم... دچار اضطراب اجتماعی شدم چون نمیتونستم به راحتی قدم بذارم به جایی که حس سال اول کنکور رو برام تداعی میکنه...

اخه کلاسم توی همون موسسه ای بود که وقتی دوازدهمی بودم توش مشاوره میرفتم

و خب...مطمئن بودم کادر اونجا منو خواهند شناخت:)

البته که حس بدی برام باقی نمونده از اون دفتر مشاوره... چون اون اوایل واقعا درصدام عالی بود و به نحو احسن میخوندم...

توی راه زنگ زدم به -ماه- و گفتم که میترسم...از اون حس میترسم!

ارومم کرد...یه جمله طلایی گفت که همون ارومم کرد و به اعماق وجودم نشست...گفت مکان ها همونن،ولی حالا تو یه ادم دیگه شدی!...

برای همین یه بسم الله گفتم و وارد شدم:)

خداروشکر خوب تونستم جوابشونو بدم...

از خودِ کلاسه هم اگه بخوام بگم که......معلم خوبه ولی سختگیره و ازم کار میخواد! بخاطر اضطرابم زیادی هول میشم...

عوض شدم. من واقعا قبلنا اینطوری نبودم...

بعد اومدم و به تراپیستم زنگ زدم،حس کردم بی حوصلست...و شاید عصبی

دوست ندارم که علت بعضی ترسها و تصمیماتم رو تنبلی میدونه

چون من ذاتا خیلی ادم عملگراییم:) عاشق برنامه ریختن و کار کردنم...از علافی و اتلاف وقت بیزارم واقعا!

وقتی تصمیمم در مورد زندگیو بهش گفتم عصبی شد! انتظارشو نداشتم... خب یعنی اونجوری که انتظارشو داشتم رفتار نکرد...

در مورد فارسی و دینی و سلامت و هویت گفت اصلا ترمیم ندم...

از اون طرف از دست عزیزترین ادم زندگیم ناراحت شدم...حس کردم براش تو مخی ام:)

خب...بهم پیام نداده...بعد اون ناراحتیم بهم پیام نداده...

واقعیتشو بخوای الان از همه چیز ترسیدم

قلبم اصلا یه لحظه اروم و قرار نداره به خدا

امروز برنامه امتحانات نهاییم رو میریزم...با احتساب شروع از 20 تیرماه...

که البته کاملا امیدوارم عقب بیوفته:) چون امام حسین به من قول کربلا داده!

من کربلا نرم...اقا رو نبینم...میمیرم به والله!:)

کربلا رفتن و اومدن به معنی واقعی یه جون دوبارست واسم:)

میتونم اون موقع راحت تر نفس بکشم! راحت تر زنده بمونم...واقعا راحت تر...نرم به خدا انقدر گریه میکنم که امام حسین دلش بسوزه برام:)

دفعه اولمم همینطوری تا لحظه اخر امیدم رو حفظ کردم...و شد:)

برگردیم سر برنامه

میخوام اون 4 درسی که ترمیم نمیدم رو یادداشت کنم و با احتساب حذف شدن اونا از برنامم،واسه بقیش برنامه ریزی کنم...

راستش یه اپلیکیشن پیدا کردم از وبلاگ یکی اینجا که تایم های مطالعه ش رو اونجا ثبت میکرد و با بقیه رقابت میکرد

خیلی حس خوبی بهم داد که وقتی کسی بهم فشار نمیاره درس بخونم...نمونش تابستون سال کنکورم که هیچکس بهم فشار نمیاورد و درصدام از 70 پایین نمیومد... و شروع سختگیری های بی مورد مساوی شد با کاهش درصد هام!:) هعی...

چه استعداد هایی که داشتم و دارم ولی خاک میخوره...بخاطر شرایط...

ولی من یه تولد جدید برای خودم خواب میبینم...شاید روزی...شاید هیچوقت.

علاوه بر برنامه ی فعلی، یه برنامه دیگه هم کنارش میریزم واسه وجود اربعین...:)

به قول شاعر:

ته رویای منه کربلا

علت اشکای منه کربلا

خونه ی اقای منه کربلا کربلا کربلا:)

Tags :

#شرح حال

#روزمرگی

دخترِ بهار:)🌸
About Me
« اُردیبِهِشتـْ »
اینجا؛
قرارگاه افکار من است.
و آنچه که طلب می کنم؛
آغوش گرم ماه
یک کنج دنج
یک چای داغ
و یک خیال آسوده است.
Archive
News
Authors
Other

موزیک پلیر

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم